خرید بک لینک
روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آنجا عبور میکردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” میفرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ الس

برچسب: حكایت,شمس,مولانا, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

جعفر بن يونس ، مشهور به شبلى از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود. در شهرى كه شبلى مى زيست ، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى گذشت . گرسنگى ، چنان ، او را ناتوان كرده بود كه چاره اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده اى نان ، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت . شبلى

برچسب: کسانی,بهستی,نیستند؟, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

یکی از دوستان دوران کودکی یوسف به دیدن او آمد. نخست از خاطرات گذشته گفت و حسد برادران را نسبت بدو برشمرد. یوسف روبه دوستش کرد و گفت : عار نــَبوَد شیر را از سلسله نیست ما را قضای حق گلهشیر را بر گردن ار زنجیر بود بر همه زنجیر سازان میر بود پرسش دیگر آن دوست از یوسف این بود که «در چاه و سپس در زندان چگونه بودی، حتما خیلی بر تو سخت گذشت !» یوسف پاسخ داد : «ببین دوست من، ماه را بنگر. درست است که در آخر ماه کوچک و کوچکتر می شود ولی دوباره از نو طلوع می کند و بزرگتر می گردد و قرص تمام می شود.» مثال دیگر، بگویم : گندمی را در زیر خاک می کاریم، گندم می روید و خوشه

برچسب: حکایت,زیبای,حضرت,یوسف,دوست,دوران,کودکی, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

موشی از شکاف دیوار کشاورز و همسرش را دید که بستهای را باز میکردند. فهمید که محتوی جعبه چیزی نیست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حیاط مزرعه که میرفت، جار زد: تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد.مرغک قدقد کرد و پنجهای به زمین کشید. سرش را بلند کرد و گفت: بیچاره، این تویی که باید نگران باشی، این قضیه هیچ ربطی به من ندارد، من که توی تله نمیافتم. موش رو به خوک کرد و گفت: تله موش تو خانه است. خوک از سر همدردی گفت: واقعاً متأسفم . اما کاری به جز دعا از دست من بر نمیآید. مطمئن باشید که در دعاهام شما را فراموش نخواهم کرد.موش سراغ گاو رفت و او در پاسخ گفت: به نظرت خطری من را ته

برچسب: حکایت,آموزنده,تله,موش, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشارهای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم . آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه میخواهی ؟ درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپ

برچسب: درویش,کریم,خان,زند, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر درخانه خواجه نشست.خواجه بیرون آمد و او را دید که با آرامش خاطر نشسته است، گفت: ای بی حیا! ستایش کردی، تقاضا کردی و سپس نکوهش کردی، هیچ فایده ای نداشت دیگر به چه امیدی در اینجا نشسته ای؟ شاعر گفت: به امید اینکه بمیری و مرثیه ای هم برایت بگویم! خواجه خندید و پاداشی نیکو به او بخشید. + نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند ۱

برچسب: حکایت,شاعر,پررو, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

دو موش سر تقسیم پنیری دچار اختلاف شدند ونزد گربه ای رفتند تا با استفاده از ترازوی که داشت، پنیر را به طور مساوی بین آن ها تقسیم کند.گربه پنیر را به نحوی تقسیم کرد که یک تکه سنگین تر از تکه بعدی شد. پس از تکه سنگین مقداری جدا کرد و خورد. این بار تکه بعدی سنگین گردید .گربه دوباره از آن مقداری جداکرد و خورد. باز هم یکی از دو تکه پنیر از دیگری سنگین ترشد .گربه آنقدر این عمل را تکرار کرد تا تنها تکه ای کوچکی باقی ماند .پس گربه آخرین تکه را به موش ها نشان داد وگفت :این هم مزد کارم است وآن را بر دهان گذاشت و خورد و دو موش گرسنه با شکم گرسنه باز گشتند. + نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ساعت 23

برچسب: حکابت,جالب,داوری,گربه, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

در جلد اول کتاب ماتیو به خاطر بیماری قلبی فوت میکنهماریلا هم چشماش مشکل پیدا کرده و احتمال کور شدنشهست از طرفی آنی برنده بورس دانشگاه شده ولی او ماریلارو تنها نمیذاره و از دانشگاه چشم پوشی میکنه و در اونلیمیمونه و معلم میشه . در این مدت با آدمهای بسیاری آشنامیشه از جمله با اهالی خانه ی پژواک آشنا میشه و اوقاتخوشی رو با آنها میگذرونه که منجر به اتفاقات خاصی در اونجامیشه. یکی از فامیلهای ماریلا هم فوت میکنه و دوقلوهای اونهابی سرپرست میمونن و ماریلا تصمیم میگره اونه رو سرپرستی کنهدیوی و دورا (دوقلوها) ماجراهایی رو بوجود میارن. خانم لیند تو قصههای جزیره یادتون هست. شوهرش رو از دست میده و ماریلا از

برچسب: انشرلی,اونلی, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

ماریلا وماتیو خواهر وبرادری که تصمیم میگرن سرپرستی یک پسر رو از پروشگاه قبول کنن تا در کارهای مزرعه به اونها کمک کنه. ولی پرورشگاه به اشتباه دختری روبراشون میفرسته. اسم این دختر آنی شرلی هستش که دختری پرحرف و رویایی هست . ماریلا تصمیم میگره آنی رو به پروشگاه برگردونه ولی ماتیو که مردی خجالتی هستش میخواد که آنی بمونه وقتی خواسته اش رو باماریلا در میان میذاره با مخالفت او روبرو میشه. در راه بازگردندان آنی وقتی ماریلا صحبتهای آنی رو میشنوهو از طرفی وقتی متوجه میشه که اگه اونو برگردونهآنی رو به خانواده ی بدی تحویل خواهند داد تصمیممیگیره آنی را با خودش برگردونه و سرپرستی اونوقبول میکنه . این کتاب م

برچسب: آنشرلی,گرین,گیبلز, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

دنیا صحنه اراده شماست و هرکس با اراده خود مشکلات را از پیش پای خود برمیدارد . جوانی عکس خودش را نزد حضرت امام (ره) فرستاد گفت: آقاجان یک نصیحتی برای دنیا وآخرت به من کنید تا برایم کافی باشد حضرت امام طی یک جمله دنیا و آخرتی نصیحتش کرد و نوشت اِنّا لِلّه و اِنّا اِلیه راجعون. ما مال خدائیم. آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمی کند. جوانکی که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل ب

برچسب: برترین,داستان,های,کوتاه,جهان, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:22

صفحه بندی